الان ساعت ۷:۱۵ صبحه.
دیشب ساعت ۱۰:۳۰ خوابیدم و صبح ساعت ۴ بیدار شدم!
همسر رفته پادگان و امشب نمیاد خونه چون نگهبانه..
دلم گرفته یعنی دل جفتمون شدیدا گرفته بود گاهی حس می کنم تا این حد وابستگی خوب نیست اما چه کنیم که به هم وابسته ایم و حتی یه روز دوری هم کلی به چشممون میاد!
الان که به قدیما فکر می کنم در عجب می مونم که اون موقعها زمانی که هنوز عقد نکرده بودیم چطور اون همه دوریش و تحمل می کردم!!!
و چرا الان اینقدر بی طاقت شدم!
البته اون موقعها هم گاهی واقعا جونم به لبم میرسید مخصوصا اون دوره که ۶ ماه همدیگرو ندیدیم!
اما دوری بود و مجبور بودیم به تحمل اما حالا؟!
نمی دونم الان فقط می دونم که دلم خیلی گرفته خیلی زیاد.....
اجازه هست اجازه هست اجازه میدی که بگم با تو به آسمون میرم با تو یه آدم دیگم...
سلام خانوم خانوماااااااااا
خدا نکنه دلت بگیره عسل بانو
خوششششششششش به حالت که زیر یه سقف با عشقت داری زندگی می کنی. به خدا بیشتر از این زیاده خواهیه! ما به همینشم راضیم :(
خدا رو شکر کن و مراقب دل کوچولوی خودت و شوهر نازنینت باش عزیزم
می بوسمت
به روزم بالاخرهههههههههه!!!!